تبليغاتX
امپراطور عشق
امپراطور عشق



دلم هواتو کرده

 
 
 
دلم هوا تو کرده امشب چرا این جوریه

بیشتر از هرشب دیگه حس من حس دوریه

دلم هوا تو کرده بگو که درمونم چیه

جز کی می دونه آخه دلم به دنبال کیه

دلم هوا تو کرده سر به سرم می ذاره

شب داره می ره و باز بهونه ی تو داره

دلم هوا تو کرده میشه بیای کنارم

فاصله باز فاصله انگار چاره ندارم

امشبم باز خیالت باز همش گلایه

نمی تونی لااقل بگی تو به سایه

بیاد و از بودنت بگه برام لالایی

بگو  چی کار کنه دل خسته شد از جدایی

 

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 توسط یکتا |

برای تو

 
 

رو در و دیوار این شهر همش از تو یادگاره

توی این کوچه ی تاریک منو تنها نمی ذاره          

  یاد حرفای قشنگت که توی قلبم لونه می کرد

یاد دلتنگی چشمات که مرا بهونه می کرد

میزنه آتیش به جونم بس کجایی مهربونم

آخه من ترانه هامو واسه ی کی بس بخونم

دل من هواتو کرده آخ کجایی نازنینم

کاشکی بودی و می دیدی بی تو من تنها ترینم

توی این بازی که ساختیم من همه هستیمو باختم

زیر بات گذاشتی آخر عشقی که من از تو ساختم

اگه تو دوسم نداشتی از دلم خبر نداشتی

دلت از سنگ شده انگار که منو تنها گذاشتی

میشینم منتظر اینجا تا تو برگردی دوباره

تا بشینی بای حرفام بریم تا ماه و ستاره

میدونم میای یه روزی یه روزی که خیلی دیره

یه روزی دلم شکستم سر این کوچه می میره 

 
 
 

شنبه بیست و نهم فروردین 1388 توسط یکتا |

ساحل

 
 
love
 
 
کاش بر ساحل رودي خاموش

عطر مرموز گياهي بودم

چو بر آنجا گذرت مي افتاد

به سرا پاي تو لب مي سودم

کاش چون پرتو خورشيد بهار

سحر از پنجره مي تابيدم

از پس پرده ي لرزان حرير

رنگ چشمان ترا مي ديدم

کاش از شاخه ي سر سبز حيات

گل اندوه مرا ميچيدي

کاش در شعر من اي مايه ي عمر

شعله ي راز مرا مي ديدي.
 
 
love
 

شنبه بیست و نهم فروردین 1388 توسط یکتا |

دوستت دارم

 

love

همیشه برای کسی بخند که می دونی بخاطر تو شاد می شه.

همیشه برای کسی گریه کن که می دونی وقتی غصه داری

و گریه می کنی برای تو اشک می ریزه همیشه

برای کسی غمگین باش که می دونی در غم تو شریکه

عاشق کسی باش که تو را دوست دارد

 
 

شنبه بیست و نهم فروردین 1388 توسط یکتا |

 

 
کارت پستال درخواستی                                    www.cart4u.blogfa.com

آخر ای دوست٬ نخواهی پرسید

که دل از دوری رویت چه کشید؟

سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده های تو به دادش نرسید...

داغ ماتم شد و بر سینه نشست

اشک حسرت شد و بر خاک چکید

آن همه عهد فراموشت شد؟

چشم من روشن٬ روی تو سپید...

جان به لب آمده در ظلمت غم

کی به دادم رسی ای صبح امید؟

آخر این عشق مرا خواهد کشت

عاقبت داغ مرا خواهی دید...

دل پر درد مرا مشکن

که خدا بر تو نخواهد بخشید

 
کارت پستالهای درخواستی                                           www.cart4u.blogfa.com

سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط یکتا |

 
 
 

معنی عشق ندانی تو که عاشق نشدی

گویمت با چه زبانی تو که عاشق نشدی

از فرامین خداوند و فرآورده ی عشق

دور مانده به بیانی تو که عاشق نشدی

بند آید چو زبان و نفس از پای فتد

گو خدا را به چه خوانی تو که عاشق نشدی

راهب دِیر نشینی و دلت معبد غم

بلکه افسون روانی تو که عاشق نشدی

حاشالِلَه که در صومعه ی زهد تو را

بزند یار زمانی تو که عاشق نشدی

بگمانم که در اندیشه ی آئینه شدن

مات و مبهوت بمانی تو که عاشق نشدی

ای حسادت زده کز عاطفه دور فتادی

چه کنی ذمّ فلانی تو که عاشق نشدی

عاشقی کار نه هر منعم و سودا زده ای است

دفتر سود و زیانی تو که عاشق نشدی

نی که معبود و نه معشوق و نه یار و نه نگار

بار و محموله ی جانی تو که عاشق نشدی

به یقینِ همه یِ مردم آزاده ی دهر

برده ی ظنّ و گمانی تو که عاشق نشدی

به بهار دل پرم و غمخانه ی عمر

زوزه ی باد خزانی تو که عاشق نشدی

پس فرو بند لب اَرنه، و له فریاد کشم

پیر گشتی به جوانی تو که عاشق نشدی

 
 

سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط یکتا |

 
 
حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد
بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام
لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد
مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود
آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد
شهر را از تب بیماری من جایی نیست
راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد
اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود
جام اندوه تو مر همره و همرام کرد
 
 
 

سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط یکتا |

 
 
 

تنها تو مي ماني


دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از ليلي ، شيرين تر از فرهاد
اي عشق از آتش اصل و نسب داري
از تيره ي دودي ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوي تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بي شيرين ، چون بيستون ويران
هر کوه بي فرهاد ، کاهي به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوي تو مي آيد
تنها تو مي ماني ، ما مي رويم از ياد

 
 
                                                   

 

سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط یکتا |

 
 
 
 
 
 

يكي با بخت خوابيده يكي با بخت ِ خوابيده

  يكي با بخت خوابيده يكي با بخت خوابيده

جهان خوابي است در بيخوابي چشم جهانديده

 يكي را حلقه در دست و يكي را دست در حلقه

كليد هر دري در قفل هر دردي نچرخيده

 يكي با عقل خوشنام و يكي با عشق بدنام است

به نام نامي آنكس كه ما را ننگ ناميده!

 تعادل در ترازوي كدامين دولتي اي عقل!

كه ناسنجيده مي گويي ولو سنجيده سنجيده!؟

 سرم از شرب سنگين و سبوي شيشه اي در دست

سرم را در سبو كن آه اي دُور نگرديده!

 تويي آن آفتابي گردن و من آن گل گيجي

كه سرگرداني اش را هيچ خورشيدي نفهميده

 تو آن بازيگر تردستي و من آن گل پوچي

كه او را هيچكس از هيچ دستي برنمي چيده

 من و تو با گناه عشق در جان هم افتاديم

گناهي كه خدا بخشيده آنرا و... نبخشيده

 من و تو همچنان تب كرده و بيمار ِ ِهم، هرچند

خدا داروي ما را هردو در يك نسخه پيچيده

 
 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |

 

http://files.myopera.com/postalkart/Darkhasti/Mara-Bavar-kon.jpg

وقتی میان سكه و عشقت رفاقت بود

ای كاش در آیینه هم بوی خجالت بود

در خلوت آغوش تو ای كاش یك شب

گرمای كم رو بودن و شرم حسادت بود

در بی كسی هایم نبودی تا ببینی

چشمان من در حسرت جوی حمایت بود

وقتی صدای ناله ام در اشك می مرد

ای كاش در چشمان تو رنگ كرامت بود

در روز های یاس من دیوار بودی

افسوس شبهایم شب شعر شكایت بود

تو قله كردی خویش را درعشق هر روز

آری برای فتح تو هر شب رقابت بود

هر گز ندانستم چرا چشمت سفید است

در سینه ام همیشه از چشمت حکایت بود

 
 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |

 

هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش
كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش !

چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند
هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش

سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب
بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش

برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير
مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش

آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا
زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش

بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز
غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش

پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين
پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش !
 
 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |

 

بی تو شعر خسته ام بی تاب شد                            

                                 عشق تو در پستوی خانه قاب شد

بی تو ای تنها امید زندگی                                   

                                  قلب من خاموش چون مرداب شد

بس که بی تاب تو ام ای بی وفا                              

                             چشمه چشمان من بی آب شد

آه! ای تعبیر خوب بودنم                                     

                          نام تو در خلوتم مهتاب شد

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |

 

جدا از تو نميگردم كه تو در جسم من جاني

  بدون جان عزيز دل مگر ميماند انساني

 

اگر چه نيستي نزدم ببيني اين غم و دردم

چه با من ميكند هر دم ولي دانم كه ميداني

 

خودت ميداني اين دنيا چه با من ميكند جانا

ميان كوهي از غمها عزيزت گشته زنداني

 

فلك گريد به حال من به سوداي وصال من

به اين درد محال من كه آن را نيست درماني

 

زمان زهريست در كامم كه آن را زندگي نامم

     فقط  ياد تو آرامم    نمايد زين پريشاني

 

 اگر چه نزد تو خوارم بیا روزی به دیدارم

     که این قلب سیه کارم کنم پای تو قربانی

 

بیاید روزی ای فانی که من را از برت رانی 

ولی آن روز خودت مانی و کوهی از پشیمانی

 

به زودی آید آن روزی که بیزارت کنند از من 

مرا رانی ز دامانت به شامی سرد و بارانی

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |

 

در این زمانه که وفا چو کیمیاست نازنین

  سراسر وجود تو پر از وفاست نازنین

             اگر چه قلبهای ما به عشق هم تپد ولی

             ببین چگونه راه ما زهم جداست نازنین

چرا به هم نمی رسند دو قلب نا امید ما

چرا زمین و آسمان به ضد ماست نازنین

            خدا برای هر کسی نهاده قسمتی ولی

            ببین برای ما خدا چگونه خواست نازنین

اگر چه ما در این جهان به هم نمیرسیم بدان

 که عاقبت وصال ما در آن سراست نازنین

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |

 

آه ای دل غمگین که به این روز فکندت ؟

فریاد که از یاد برفت آن همه پندت

ای مرغک سرگشته کدامین هوس آموز

بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت

آه ای دل دیوانه هزار بار نگفتم

با سنگدلان یار مشو میشکنندت

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |

 

بگو در راه عشق ما چه باشد نقطه پایان

نه وصل ما بود ممکن نه دل کندن بود آسان

 

به امید چه بنشینیم که هر چه پیش رو بینیم

سراب است و میان آن رهی دشوار و بی پایان

 

فلک بر ما همی تازد جهان با ما نمیسازد

دگر ما بر چه دل بندیم بگو دیگر عزیز جان

 

مرا دردیست ازعشقت که بر اغیار نشد عنوان

همان بهتر بسوزم زان غمت در خلوت پنهان

 

بیا تا بشکنیم زنجیر سرد بیکسی ها را

رها گردیم از این دوران سخت غربت هجران

 

ز یک دست نازنین من صدایی برنمیخیزد

بده دستی به دست من که بگریزیم از این زندان

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |

 

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت، ای نگاه ناگهان!
ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر!

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر!

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!

این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر

دست خسته ی مرا، مثل کودکی بگیر
با خودت ببر، خسته ام از این کویر!

http://files.myopera.com/ahadpop/cartpostal/sokout.jpg

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |

 

شب و هجوم وحشت و های های تنهایی
شب و روایت عشق از زنان هرجایی!

دوباره شعله آتش ز سینه‌ام برخاست
دوباره آه آه آه، چقدر رویایی!

همیشه هر که درآمد به گوش جانم خواند
دروغ‌های مکرر، به شکل لالایی

چه کاردستی ِ خوبی، خدا، گرفتی بیست
چقدر آدم سنگی، دل مقوایی

بیا... نمایش نو! ابتذال ِ دلقک‌ها
چهاست در پس پرده به جز خودآرایی؟

نه دین و مذهب پستی، نه کفر گستاخی
نه میل گوشه‌نشینی، نه شوق شیدایی

کجاست محرم رازی که این همه گویم
چه جای دوست در این گیر و دار خودرایی

نگو که قسمت ما شد به این همه تکرار
که هست در پی امروز، هه... فردایی

هنوز هست امیدم به خنجر تو رفیق
نگو به جای تیغ: مداوای سرپایی

 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |

 

ديشب از بام جنون ديوانه اي افتاد و مرد
پيش چشم شمع ها پروانه اي افتاد و مرد

از لطافت ياد تو چون صبح گل ها خيس بود
شبنمي از پشت بام خانه اي افتاد و مرد

موي شبگوني كه چنگش ميزدي شب تا سحر
از سپيدي لا به لاي شانه اي افتاد و مرد

ازدياد پنجره جان قناري را گرفت
در قفس از نغمه ي مستانه اي افتاد و مرد

اين كلاغ قصه را هرگز تو هم نشنيده اي
تا خودش هم قصه شد افسانه اي افتاد و مرد

 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |

 

ديشب از بام جنون ديوانه اي افتاد و مرد
پيش چشم شمع ها پروانه اي افتاد و مرد

از لطافت ياد تو چون صبح گل ها خيس بود
شبنمي از پشت بام خانه اي افتاد و مرد

موي شبگوني كه چنگش ميزدي شب تا سحر
از سپيدي لا به لاي شانه اي افتاد و مرد

ازدياد پنجره جان قناري را گرفت
در قفس از نغمه ي مستانه اي افتاد و مرد

اين كلاغ قصه را هرگز تو هم نشنيده اي
تا خودش هم قصه شد افسانه اي افتاد و مرد

 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |

سکوت کوچه هاي تار جانم، گريه مي خواهد

تمام بند بند استخوانم گريه مي خواهد

بيا اي ابر باران زا، ميان شعرهاي من

که بغض آشناي آسمان گريه مي خواهد

بهاري کن مرا جانا، که من پابند پاييزيم

و آهنگ غزلهاي جوانم گريه مي خواهد

چنان دق کرده احساسم ميان شعر تنهايي

که حتي گريه هاي بي امانم، گريه مي خواهد

 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |

 

دل و جانم  فداي يك نگاهت                  تمام  هستيم  باشد  برايت

اگرحتي بگويي رو توازدل                  بدان من تاابد سوزم به پايت

 

   ********

ازآن روزي كه يارازدردرآمد              غموغصه شب تارم سرآمد

اسير آن دو چشم ناز گشتم                   ميان  ظلمتم  ماهي بر آمد

 

 ********

بود در سينه ام قلبي شكسته                 ميان آن غم عشقت نشسته

بگوبامن چه كردي توپريزاد               عقابي گشته ام با بال بسته

    ********

مرا پروانه ها گر ميشناسند                 تو را گلهاي پرپر ميشناسند

توآنسان آشناهستسي كه حتي               تو را ازعشق بهترميشناسند

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |

 
 

سکوت شبهای سیاه و بی صدا            پر از بهانه های دل برای توست

هر ثانیه لحظه شماراین سکوت        درحسرت لحظه ای خندیدن توست

درگیر و داردیدن خورشید شب         درجست و جوی ردپای دل توست

پیدا نمی کند تو را اما هنوز              هر شب میان آسمان درپی توست

قهراست حتی آسمان با این غریب        تنها نیاز من فقط بخشش توست

شبها صدای ناله های جغد شب            تنها صدا در قحطی آواز توست

میسوزم هرشب درفراق زلف تو         پروانه‌‌ ی قلبم پی شعله ی توست

آسان نیافتم من نگین عشق را            تقدیم این جانم  بهای عشق توست

 

 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |

 

 

من گذشتم زخود وبی خود وتنها گشتم

                             درسراپرده ی شب محو تماشا گشتم

آدم ساده دلی بودم و حالم خوش بود

                                ناگهان دیدمت و عاشق لیلا گشتم

آتش عشق تو در خرمن جانم افتاد

                            همچو شمع سوختم وهمدم گرما گشتم

بعدازآن مثل اسیری شده ام درقفست

                               از غم  دوری تو یکه  و تنها گشتم

روزها درنظرم بود سیاه و تاریک

                               مهربان چشم تورا دیدم  وبینا گشتم

باده ی عشق تو را از دو لبت نوشیدم

                              بین حوران جهان مست توزیبا گشتم

دین ودل باختم و گوشه نشین تو شدم

                                  بهر دیدار رخت غرق  تمنا گشتم

تو نسیبه دل من گشتی ومن عاشق تو

                                تو شد ی ماه  منو من شه دنیا گشتم

 
 

 
 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |

 

 
شبی پرسیدمش با بردباری

به غیر از من کسی را دوست داری ؟

میان دو چشمش از خجالت اشک افتاد

میان گریه هایش گفت آری

به او گفتم چقدر من را دوست داری ؟

گفتا به اندازه ستاره های آسمانی

نگاه کردم به آسمان دیدم ابری است فهمیدم دوستم نداری...

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |

 
 

 

 

                                      گفتی که مرا دوست نداري گله اي نیست

                                      بین من و عشق فاصله اي نیست

                                       گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن 

                                       گفتی که باید بروم حو صله اي نیست

                                        گفتی که کمی فکر خودم باشم 

                                         و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نیست

                                         رفتی خدا پشت و پناهت به سلامت

                                        بگذار بسوزد دل من مسا له اي نیست...

 

 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |

 
 
 
 
 
 

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

 

تنهايي

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |

 
 

Image and video hosting by TinyPic

 

ما به انکار تو عادت کردیم

و بهشت از سرمان زود پرید

خو گرفتیم به تاریکی شب

صبح دیدار تو در خاطره هامان گم شد

سجده کردیم به ابلیس وَ در باورمان

آتش و خاک به هم ریخت

حقیقت جان داد

ما به انکار تو عادت کردیم

نه ازل بود نه عشق

آدمی بود و گناه

و جهان،

فصل جاوید شب و حسرت شد

 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |

ستاره ای شده ام  غرق  آسمان دلت
که راه عشق کشاندم به کهکشان دلت
پریده ام همه ی انتظار عالم را
به سمت روشن آرام آشیان دلت
مرا به سفره ای از شعر و شور مهمان کن
هزار قصه بگو با من از زبان دلت
تمام خستگی ام را به دست جاده بده
مرا همیشه نگه دار در امان دلت
مرا که ماهی تُنگ بلور عشق تو ام
سپرده هستی خود را به بیکران دلت

تو در منی و من از تو که صبح روز ازل
خدا به پیکر خاکم دمیده جان دلت
رهاتر از تو من و بی نشان تر از من، تو
دو قطب حادثه سازیم در جهان دلت
مسافر همه ی عصرهای تاریخ ایم
رسیده ایم به یک نقطه … در زمان دلت

 

TinyPic image

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |

 
 

هر چه گويم عشق را شرح و بيان              چو به عشق آيم خجل باشم از آن

 

ای قناعت توانگرم گردان                          که ورای تو هيچ نعمتی نيست

 

کنج صبر اختيار لقمان است                    هر که را صبر نيست حکمت نيست

 

گر گزندت رسد زخلق مرنج                        که نه راحت رسد زخلق نه رنج

 

از خدا دان خلاف دشمن و دوست                 که دل هر دو در تصرف اوست

 

خواهی که خدای بر تو بخشد                  با خلق خدای کن نکويی

 

همراه اگر شتاب کند در سفر تو نيست           دل بر کسی مبند دلبسته تو نيست

 

 همراه اگر شتاب کند در سفر تو نيست        دل بر کسی مبند دلبسته تو نيست

 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط یکتا |



yekta.goli@gmail.com
yekta_goli@yahoo.com

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی


خسته
پرسیدم
سنجش شخصيت با چند سئوال ساده
یه فال خیلی باحال
دیدن نداره
وقتش رسیده
آن دم که با توام
غیر از تو
می رسی

مهر 1388
شهریور 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387

ادب شعری

RSS 2.0

فال عشق


منبع کدهای وبلاگ

آمار وبلاگ

تعداد بازدیدهای این وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان

< < آموزش قالب كدجاوا> >