تبليغاتX
امپراطور عشق
امپراطور عشق



 
 
 
 
 
 
سال نو مبارک
 برای همه دوستان گلم آرزوی سال خوشی رو آرزومندم
امیدوارم همه سال خوبی رو در پیش داشته باشیم سالی سرشار از موفقیت و پیروزی
 
 
 
 
 

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 
 
 
 
بخاطر تو

به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز

میمیرم از پا می افتم

به تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو آسمونا

بگو گفتم یا نگفتم

به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات

چشاتم تنهام گذاشتن

مگه بهت نگفته بودم

بی تو روزگار من تیره و تاره

حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره

دیگه جون نداره دستام آخر قصه رسیده

عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده

 
 
 

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 
 
 
 

چند روزه دل دیوونه می گیره همش بهونه

آتیشم می زنه هر شب جای خالیت توی خونه

دل من هواتو داره دیگه طاقت نمی یاره این

این دل همیشه گریون مثل ابرای بهاره

کی تو رو دوست داره قدیه دنیا

کی می خواد با تو باشه حتی تو رویا

دنبال جای پاهات روی شن های قشنگو خیس دریا

نگو که رفتن تو سهم منه دل من طاقت نداره میشکنه

نگو که باید جدا شیم نگو قسمت منو تو رفتنه

 
 
 
 
 
 
 
 
 

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 
 
 
 
 
 
 
 

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 
 
 
 
 
 
 
بمان با من که من بی تو صدای خسته در بادم
در این انده بیپایان بمان تنها تو در یادم
نمیدانم چرا غمها نمی دانند که من سلطان غمهایم
 بیا ای دوست با من باش که من تنهای تنهایم
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط یکتا |

 

شبی که رفتی در خیابان نشستم گریه کردم...

از غم دردی که دیدم بی تو هستم گریه کردم...

خواستم از آرزوهای دلم حرفی بگویم...

چون نبودی باز با یادت نشستم گریه کردم...

از غرورم کوه ها را زیر پایم می نهادی...

مم برایت این غرورم را شکستم گریه کردم...

گرچه لبخندی زدم گفتی «خداحافظ» ولی من...

تا تو رفتی عقده ی دل را گسستم گریه کردم...

خواستم چون لحظه ای از دیدنت غافل نگردم...

چشم را پشت سرت دیگر نبستم گریه کردم... 

 
 
 
 

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 
 
 
 
 

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط یکتا |

 

بی تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها

می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

 

تا چه پیش آید برای من نمی‌دانم هنوز

دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

 

غیر معمولی است رفتار من و شک کرده است

ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها

 

عکس‌هایت، نامه‌هایت، خاطرات کهنه‌ات

می‌زنند اینجا به روحم ضربه خیلی چیزها

 

هیچ حرفی نیست دارم کم‌کم عادت می‌کنم

من به این افکار ضجرآور، به خیلی چیزها

 

می‌روم هر چند بعد از تو برایم هیچ چیز ...

بعد من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها

 

 

  

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد

 

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟

 

چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...

 

رها کنی، برود، از دلت جدا باشد

به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد

 

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

 

گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

 

خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مباد

به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد

 

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

 

 
 
 
 
 
 

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 

 

 

قلم کنار تو افتاده، لیقه خشک شده

حروف عشق به خط عتیقه خشک شده

 

دوباره زخم تو گل کرده، دوم ماه است

زمان به روی دو و ده دقیقه خشک شده

 

کنار پنجره‌ای ماه می‌وزد، داری

به سمت کوچه نگاهِ عمیق خشک شده

 

از آن قرار برای تو این فقط مانده ست

گلی که بر سر جیب جلیقه خشک شده

 

هجوم خاطره‌ها، چشم‌های تو بسته ست

و دست‌های تو روی شقیقه خشک شده

 

برای عشق تو سرمشق تازه می‌خواهی:

قلم کنار تو افتاده، لیقه خشک شده

 

 

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 
 
 
   
باران، غروب، ماه، اتوبوسی که ممکن است

باید مرا دوباره ببوسی که ممکن است...

 

این لحظه... لحظه... لحظه... اگر آخرین... اگر...

ـ بس کن! نزن دوباره نفوسی که ممکن است

 

من قول می‌دهم که بیایم به خواب تو

زیبا، در آن لباس عروسی که ممکن است

 

دل نازکی و دل نگرانی چه می‌شود

من نیستم، تو شهر عبوسی که ممکن است

 

ماشین گذشته از تو و هی دور می‌شود

با سرعتی حدود صد و سی که ممکن است

 

حالا تو در اتاق خودت گریه می‌کنی

من پشت شیشه‌ی اتوبوسی که ممکن است...

 

  

 
 

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 

 
 
 
 
 

از خاطرات گمشده می‌آیم تابوتی از نگاه تو بر دوشم
بعد از تو من به رسمِ عزاداران غیر از لباسِ تیره نمی‌پوشم
در سردسیری از منِ بیهوده وقتی که پوچ و خسته و دلسردم
شب‌ها شبیه خواب و خیال انگار تب می‌کند تن تو در آغوشم
تکثیر می‌شوند و نمی‌میرند سلول‌های خاطره‌ات در من
انگار مانده چشم تو در چشمم لحن صدای گرمِ تو در گوشم
هرچند زیر این‌همه خاکستر، آتش بگیر و شعله بکش در من
حتی پس از گذشت هزاران سال روشن شو ای ستاره خاموشم
بعد از تو شاید عاقبتِ من نیز مانند خواجه حافظِ شیراز است
من زنده‌ام به شعر و پس از مرگم مردُم نمی‌کنند فراموشم

 

 

شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 توسط یکتا |

 

 تقدیم به کسی که نمی دونه چقدر برام با ارزشه
 
 
 
وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود
باید بگویم اسم دلم ، دل نمی‌شود
دیوانه‌ام بخوان که به عقلم
نیاورند
دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود
تکلیف پای عابران چیست؟
آیه‌ای
از آسمان فاصله نازل نمی‌شود
خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم
آیا
کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟
می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها
دیدم که در نگاه
تو حاصل نمی‌شود
تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق اند
این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود
 
 
 

ضعیف و لاغر و زرد و صدای خواب‌آور
کنار بستر من قرص‌های خواب‌آور

لجن گرفتم از این سرگذشت ویروسی
از این تب، این تبِ مالاریای خواب‌آور

منی که منحنی زانوان زاویه‌دار
جدا نمی‌کندم از هوای خواب‌آور

همین تجمع اجساد مومیایی شهر
مرا کشانده به این انزوای خواب‌آور

زمین رها شده دورِ مدارِ بی‌دردی
و روزنامه پر از قصه‌های خواب‌آور

هنوز دفترِ خمیازه‌های من باز است
بخواب شعر! در این ماجرای خواب‌آور
 

 
 

شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 

خوشا شب نشستن به پهلوی تو

تـــماشای پـــرواز گـــــیسوی تو

خوشا با تــو سرگرم صحبت شدن

وســـجده به محـــراب ابـــروی تو

خوشا در نگاه تو چون می خـــراب

خوشا نـــازنین چشم نــــازوی تو

دو چـــشم پـــر از کهربای خموش

که نـــاگه مرا میکشد ســـوی تو

خوشا بـــازی دســـت اعـــجاز گر

که گـــل چیند از بــــاغ جادوی تو

...

بیا پــــــر شوم از تو تا پــــر شود

ســــکوت زمین از هــــیاهوی تو

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 
 
 
گریه (از خانم نجمه زارع)

گريه کردم گريه هم اين‌بار آرامم نکرد

هرچه کردم... هرچه... آه! انگار آرامم نکرد

روستا از چشم من افتاد، ديگر مثل قبل


گرمي آغوش شاليزار آرامم نکرد

بي تو خشکيدند پاهايم کسي راهم نبرد

درد دل با سايه و ديوار آرامم نکرد

خواستم ديگر فراموشت کنم، اما نشد


خواستم، اما نشد، اين کار آرامم نکرد

سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس


دستمال تب بر نمدار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردي که بعد از رفتنت


عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

 

 

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 
 
 
نامردید اگه نظر ندید ...
 
 
 

دوستت دارم تو می خواهی مرا

وای می ترسم نمی دانم چرا

وای اگر روزی فراموشم کنی

با غم هجران فراموشم کنی

آه اگر نامم بمیرد بر لبت

یا فرو بنشیند از سوز و تبت

گر ز دریا قطره ای همچون شود

مرغ دریا سینه اش طوفان شود

ای دلت دریای پاک و روشنم

مرغ بوتیمار این دریا منم

مرغ بوتیمار این دریا منم.

 

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 
 
 
 

 

بارون

هر شب وقتی تنها میشم حس می کنم پیش منی

 

 دوباره گریه ام می گیره انگار تو آغوش  منی

 

روم نمی شه نگات کنم  وقتی که اشک تو چشمامه

                                      

با این که نیستی پیش من انگار دستت تو دستهامه

 

بارون می باره و تو رو دوباره پیشم می بینم 

 

 اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها می شینم

                                                         

 قو ل بده وقتی تنها می شیم بازم بیای کنارمن

 

  ببین که  عاقبت چی شد قصه ی با تو بودنم. 

 
 
 
 
 
 

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 

 
 
 
اشک مهتاب
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتاب امشب
پلنگ کوه ها درخواب امشب
به عاشقی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب
دل من در تنم بی تابه امشب

تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتاب امشب
پلنگ کوه ها درخواب امشب
به عاشقی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب
دل من در تنم بی تابه امشب
 
 
خیال...
 
 

 
 
 
 
 
 

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 
 
 

 

 

آخر اي دوست? نخواهي پرسيد


که دل از دوري رويت چه کشيد؟


سوخت در آتش و خاکستر شد


وعده هاي تو به دادش نرسيد...


داغ ماتم شد و بر سينه نشست


اشک حسرت شد و بر خاک چکيد


آن همه عهد فراموشت شد؟


چشم من روشن? روي تو سپيد...


جان به لب آمده در ظلمت غم


کي به دادم رسي اي صبح اميد؟


آخر اين عشق مرا خواهد کشت


عاقبت داغ مرا خواهي ديد...


دل پر درد مرا مشکن


که خدا بر تو نخواهد بخشيد

 

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 
 
 
 
 
 
 
بوسه
در دو چشمش گناه می خنديد
بر رخش نور ماه می خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ئی بی پناه می خنديد

 
شرمناك و پر از نيازی گنگ
با نگاهی كه رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
بايد از عشق حاصلی برداشت

 
سايه ئی روی سايه ئی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ئی لغزيد
بوسه ئی شعله زد ميان دو لب


 
 
 
 
 
 
 
 
 

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 
 
قصه

قصه ی تو ٬ قصه ی من ٬ قصه ی تگرگ و شبنم

قصه ی برف و شراره ! قصه ی دشنه و مرهم

 

قصه ی من ٬ قصه ی تو ٬ قصه ی تلخ دوباره

قصه ی پلنگ عاشق ٬ قصه ی صید ستاره

 

من و بشناسون دوباره ٬ به من و آیینه و دیدار

من و تازه کن به بوسه! منو دست گریه نسپار

 

یه ترانه از تو دورو یه ترانه به تو نزدیک

پیش تو گم میشم از تو ٬ ای غزل واره ی تاریک

 

خسته و دل گیرم از من ٬ درو واکن به ستاره

یه نفس نوازشم کن بزار از شب گل بباره

 

چیزی تا گریه نمونده ٬ پُــر بغض ِ همه حرفام

من و با یه بوسه بشکن ٬ که سکوته همه حرفام

 

                 
 
                                                                 
 
                                           
                    
 
 
 
 
 

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 
 
ای عشق

دستی ز کرم به شانه ی ما نزدی

بالی به هوای دانه ی ما نزدی

دیری است دلم چشم براهت دارد

ای عشق ٬ سری به خانه ی ما نزدی.

 

 

 

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 
 
 
 
 
 
 
 

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق ، 

که نامی خوش تر از اینت ندانم . 

وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری ، 

به غیر از « زهر شیرینت » نخوانم . 

تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی ، 

تو شیرینی ، که شور هستی از تست . 

شراب جام خورشیدی ، که جان را 

نشاط از تو ، غم از تو ، مستی از تست . 

به آسانی ، مرا از من ربودی 

درون کوره ی غم آزمودی 

دلت آخر به سرگردانیم سوخت 

نگاهم را به زیبایی گشودی 

بسی گفتند: « دل از عشق برگیر ! 

که : نیرنگ است  و افسون است و جادوست !» 

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم 

که این زهر است ، اما ! ...نوشداروست ! 

چه غم دارم که این زهر تب آلود ، 

تنم را در جدایی می گدازد 

از آن شادم که در هنگامة درد ؛ 

غمی شیرین دلم را  می نوازد . 

اگر مرگم به نامردی نگیرد ؛ 

مرا مهرِ تو در دل جاودانی است . 

وگر عمرم به ناکامی سرآید ؛ 

ترا دارم که: مرگم زندگانی است .

 
 
 
 
 
 

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط یکتا |

 

 

 

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 
 

بنشین ٬ مرو ٬ که در دل شب ٬ در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست

بنشین و جاودانه به آزار من مکوش

یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست.

بنشین ٬ مرو ٬ صفای تمنای من ببین

امشب چراغ عشق در این خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشین ٬ مرو ٬ مرو که نه هنگام رفتن است.


 
 
 
 
 
 
 
 

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 
 
 
 
 

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود

 

می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود

 

عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار

 

روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود

 

آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت

 

غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

 

دست من و آغوش تو ! هیهات ! که یک عمر

 

تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

 

بالله که بجز یادِ تو ، گر هیچ کسم هست

 

حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود

 

لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم

 

رفتم ، بخدا ، گر هوسم بود بَسَم بود !

 

 

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 
 
 
 

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 
 
 

باری اگر روزی کسی از من بپرسد
«چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟»
من، می‌گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان، بر می‌افرازم سرم را
آنگاه می‌گویم که: بذری نو فشانده است
تا بشکفد، تا بر دهد، بسیار مانده است

در زیر این نیلی سپهر بی‌کرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم
با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چار سوی این جهان بیدار کردم

من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
«پژمردن یک شاخه گل» را رنج بردم
«مرگ قناری در قفس» را غصه خوردم
وز غصه مردم، شبی صد بار مردم

شرمنده از خود نیستم گر چو مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن
من، با صبوری، بر جگر دندان فشردم
اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می‌گرفتم
بر من نگیری، من به راه مهر رفتم
در چشم من، شمشیر در مشت
یعنی کسی را می توان کشت!

در راه باریکی که از آن می‌گذشتم
تاریکی بی‌دانشی بیداد می‌کرد
ایمان به انسان، شبچراغ راه من بود
شمشیر دست اهرمن بود
تنها سلاح من درین میدان سخن بود

شب های بی‌پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان بازگفتم
حرفم نسیمی از دیار آشتی بود.

 
 
 
 
 
 

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط یکتا |

 
 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

             همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

     شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

   شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذز کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت باد گران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

"حذر از عشق؟" ندانم

نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....

بی تو اما

   به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

 

 

 

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط یکتا |



yekta.goli@gmail.com
yekta_goli@yahoo.com

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی


خسته
پرسیدم
سنجش شخصيت با چند سئوال ساده
یه فال خیلی باحال
دیدن نداره
وقتش رسیده
آن دم که با توام
غیر از تو
می رسی

مهر 1388
شهریور 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387

ادب شعری

RSS 2.0

فال عشق


منبع کدهای وبلاگ

آمار وبلاگ

تعداد بازدیدهای این وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان

< < آموزش قالب كدجاوا> >