|

دلم خو کرد به تنهایی چرا اینقدر تنهایم
خدایا این غم ما را که دیدست آه و فریادم
برس بر کوی ما ای یار که اینک شاد می گردم
نزن تو بر تنم دشنه که از یاران همی یادم
بزن برساز من دستی که از دستت همین خواهم
نرفت از یاد من عهدی که کردی آن زمان شادم
بیا اینک بشو یارم که من زین غم بی زارم
نبودی تو در آن لحظه که باشی شمع بالینم
همینک من تو را خواهم به فردا کی بود جانم
مرا این لحظه تو دریاب که از سنگم رسد آهم
مرا حافظ پندی داد که الیاس برین باشم
بیا عشقم بیا بر من که من از دین افتادم

|